محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5433

تاريخ الطبرى ( فارسي )

( 392 گفت : « اين را به من واگذار . » گفت : « هر چه مىخواهى بكن . » گويد : بالاى منبر رفتم و محمد را خلع كردم و براى مأمون دعاى خلافت گفتم . همانروز يا دو روز بعد به روز شنبه ، حركت كرديم و اين به شعبان سال صد و نود و پنجم بود ، در قسطانه فرود آمديم كه نخستين منزلگاه بود از رى به سمت عراق . على بن عيسى به صحرايى رسيد كه مشكويه نام داشت و ميان ما و او هفت فرسخ فاصله بود كه مقدمهء خويش را در دو فرسخى سپاه وى نهاديم . گويد : و چنان بود كه على بن عيسى مىپنداشته بود كه وقتى طاهر او را ببيند كار را به دو تسليم مىكند و چون او را مصر ديد گفت : « اينجا بيابان است و جاى ماندن نيست . » و راه چپ گرفت به سوى روستايى به نام روستاى بنى الرازى . گويد : تركان نيز با ما بودند ، ما بر كنار رودى فرود آمديم ، على نيز به نزديك ما فرود آمد ميان ما و او تپه ها و كوهها بود . چون پايان شب رسيد يكى به نزد من آمد و گفت : « على بن عيسى وارد رى شد كه با آنها مكاتبه كرده بود و از او پذيرفته بودند . » با وى به طرف راه رفتم و گفتم : « اين راهشان است . در اينجا اثر سم و چيزى كه نشان رفتن وى باشد نيست . » پيش طاهر رفتم و بيدارش كردم و گفتم : « نماز مىكنى ؟ » گفت : « آرى . » و آب خواست كه حاضر شد . گفتمش : « خبر چنان و چنين است . » وقتى صبح در آمد به من گفت : « سوار شو » بر كنار راه توقف كرديم . گفت : « مىتوانى از اين تپه ها بگذرى . » از بالا اردوگاه على بن عيسى را ديديم كه سلاح مىپوشيدند ، گفت : « بازگرد ، خطا كرده بوديم . » گويد : بازگشتم ، به من گفت : « برون شو » گويد : پس مأمون و حسن بن يونس محاربى و رستمى را خواندم كه همگى برون شدند ، مأمون بر پهلوى راست بود و رستمى با محمد بن مصعب بر